Back to the city

Our Philosophy

ما از ساختن شروع نکردیم.

از درنگ شروع کردیم.

در میان جهانی که هر روز چیزی برای دیدن، شنیدن، ساختن، مصرف کردن و از یاد بردن پیش روی ما می‌گذارد، گاهی ایستادیم.

نگاه کردیم. شنیدیم. پرسیدیم.

و فهمیدیم که بعضی پرسش‌ها آن‌قدر ارزشمندند که نمی‌توان از کنارشان گذشت. پس درنگ کردیم.

برای ما، درنگ به معنای ایستادن از سر بی‌عملی نیست؛ فاصله‌ای است میان مواجهه و آفرینش. لحظه‌ای که انسان پیش از آنکه دست به ساختن ببرد، از خود می‌پرسد: چرا؟

پاسخ هر پرسش، نخستین خشت چیزی شد که بعدها شهر ما نام گرفت.

گاه پاسخ، شکل یک ساز گرفت؛ تا صدا و موسیقی در زمان بماند.

گاه در تار و پود فرش نشست؛ تا نقش، جغرافیا و حافظه از مکانی به مکان دیگر سفر کنند.

گاه به کتاب بدل شد؛ تا اندیشه بتواند از یک نسل به نسل دیگر برسد.

گاه صدا شد، رسانه شد، صحنه شد، آموزش شد و یا در سکوت یک پژوهش، راه خود را پیدا کرد.

هرکدام از اینها برای ما یک فعالیت جداگانه نیستند. هرکدام پاسخی است به یک پرسش.

خشت‌هایی که آرام‌آرام کنار هم نشستند. خانه‌ها شکل گرفتند. راه‌ها میان خانه‌ها کشیده شدند. میدان‌ها پدید آمدند.

و ما فهمیدیم که در حال ساختن یک شهر هستیم.

شهر زروان

نام این شهر را زروان گذاشتیم؛ شهری که در آن زمان و مکان تنها پس‌زمینه‌ی زندگی نیستند، بلکه بخشی از خودِ زندگی‌اند.

زمان و مکان در دستان تو.

این جمله برای ما فقط یک شعار نیست. یادآوری این است که انسان، اگرچه در زمان و مکان زندگی می‌کند، می‌تواند با دست‌های خود بر آنها اثر بگذارد؛ چیزی بسازد، چیزی را حفظ کند، چیزی را روایت کند و چیزی را برای آینده به یادگار بگذارد.

زروان شهری است با دو دست.

یک دست در جهان ماده است؛ در صنعت، تجارت، ساختن و آفرینش چیزهایی که می‌توان لمسشان کرد.

دست دیگر در جهان معناست؛ در فرهنگ، هنر، موسیقی، کتاب، رسانه، آموزش، پژوهش و تجربه‌هایی که به زندگی معنا می‌دهند.

یک دست می‌سازد. دست دیگر معنا می‌دهد. و انسان، میان این دو، در میدان ایستاده است.

درنگ در میدان

ما باور نداریم که انسان تنها برای تولید کردن آمده است. همان‌طور که باور نداریم معنا بدون زندگی و تجربه می‌تواند زنده بماند.

برای همین، میان این دو دست، جایی برای حضور و درنگ گذاشته‌ایم.

جایی برای اینکه انسان بتواند لحظه‌ای از شتاب جهان فاصله بگیرد و دوباره بپرسد: من چه می‌سازم؟ چرا می‌سازم؟ چه چیزی را حفظ می‌کنم؟ و چه چیزی را به آینده می‌سپارم؟

شاید یکی از عمیق‌ترین پاسخ‌های ما همین‌جا شکل گرفته باشد: تبارشناسی معنا.

درنگی در خودِ معنا؛ تلاشی برای فهمیدن اینکه آنچه امروز برای ما معنا دارد، از کجا آمده، چگونه شکل گرفته و چگونه در طول زمان به ما رسیده است.

کیمیاگری

ما از مرگ نمی‌ترسیم. از بی‌نام مردن و از یاد رفتن می‌ترسیم.

نه از آن رو که می‌خواهیم ناممان را بر همه‌چیز حک کنیم؛ بلکه از این پرسش می‌ترسیم که اگر روزی از این جهان رفتیم، آیا چیزی از آنچه فهمیده‌ایم، دوست داشته‌ایم و ساخته‌ایم، توان ماندن خواهد داشت؟

برای همین، به جست‌وجوی اکسیر حیات رفتیم. کیمیاگر شدیم.

دست به خاک زدیم و کوشیدیم چیزی از آن بسازیم که زمان نتواند به آسانی از میانش ببرد.

گاهی خاک، ساز شد. گاهی فرش. گاهی کتاب. گاهی صدا. گاهی تصویر. گاهی اندیشه. و گاهی شهری که همه‌ی اینها را در خود جای داد.

زروان طلای ماست. اما طلا برای ما ثروت نیست.

طلا، چیزی است که از دل تجربه، پرسش، عشق، دانش و آفرینش بیرون آمده و می‌توان آن را به زمان سپرد.

دو دست، یک شهر

در این شهر، فعالیت‌ها برای آنکه کنار یکدیگر قرار گرفته باشند، کنار هم نیستند. هرکدام از جایی آمده‌اند. هرکدام پاسخی به یک درنگ‌اند.

بخشی از این شهر در قالب گروه صنعتی بازرگانی باوان زروان در جهان صنعت و تجارت، ساختن و تولید حضور دارد.

بخش دیگر در قالب مؤسسه فرهنگی هنری ماه‌وش در جهان فرهنگ و هنر، روایت، آموزش، رسانه و آفرینش حضور دارد.

و در دل این دو، برندها و نهادهایی شکل گرفته‌اند که هرکدام خانه‌ای از این شهرند؛ با هویت و مسیر خود، اما با ریشه‌ای مشترک.

ما آنها را یکسان نمی‌کنیم. همان‌طور که خانه، کارگاه، کتابخانه، صحنه و میدان یکسان نیستند. اما همه می‌توانند در یک شهر زندگی کنند.

برای بعد از ما

و شاید مهم‌ترین دلیل ساختن این شهر، خودِ ما نباشیم.

شاید شهر، زمانی به معنای واقعی خود برسد که دیگر فقط متعلق به سازندگانش نباشد.

آرزو داریم روزی انسانی وارد این شهر شود که ما او را نمی‌شناسیم. در یکی از میدان‌ها بایستد. درنگ کند. پرسشی در ذهنش شکل بگیرد. و شاید در یکی از خانه‌های شهر، پاسخی پیدا کند. یا حتی بهتر از آن؛ پاسخ خودش را بسازد.

اگر چنین روزی برسد، خشت‌های نخستین شهر دیگر متعلق به ما نیستند. شهر زندگی خودش را آغاز کرده است.

ما شهر را برای ماندن خود نساختیم. ساختیم تا پس از ما، جایی برای ماندن، پرسیدن، ساختن و معنا دادنِ دیگری باشد.

شاید جاودانگی همین باشد. نه اینکه انسان بماند؛ بلکه آنچه از او بر جای مانده، بتواند به زندگی دیگری ادامه دهد.

این شهر، حاصل درنگ‌های ماست. و هر خشت آن، پاسخی است که زمانی در برابر جهان یافته‌ایم.

زروان، طلای ماست.